سفارش تبلیغ
صبا ویژن

عشق است زنده یاد ناصر خان حجازی و استقلال

 ما یک گناه بزرگ هستیم که سعی در تبرئه شدن داریم. روزنامه ها را که ورق می زنیم، این حس قوی تر می شود.

ناصر حجازی، دوشنبه مرد، نمی دانیم شاید هم یکشنبه. دل و دماغی برای نوشتن نیست، در این روزها. اگر هم باشد، کلمه ای نیست. همیشه، آن کلماتی را که بتوان از تو گفت، گم می کنیم. نشسته ایم، ردیف می کنیم این حملات گنگ و مبهم را... ساعت 2 بامداد است، یاد تو در ذهن و نام تو بر زبان ماست. حس و حال نوشتن نیست، از این غم بزرگ پر کشیدن تو. کاش دوشنبه باران می زد. بارانی که این کثیفی ها را بروبد و بکوبد به دیوارهای این شهر. شاید هم چاره این نباشد، سال هاست از این باران ها می آید، از آن توفان ها. این نطفه از پای بست ویران است. زمین زیر و رو شود، ما همین هستیم...ساعت 3 بامداد می شود، در انتظار روزنامه های صبح. با خود مرور می کنیم، یادداشت ها را، دست نویس ها را، عکس ها را ...این بغض اهل ترکیدن نیست. هنوز غرور دستش را انداخته روی دوشمان، وزرنش را انداخته روی کمرمان. حس نوشتن نیست در این شب، بیش از این. اما خوب می دانیم، ناصر که رفت، همه قلم به دست گرفتند، یکدیگر را متهم کردند. ناصر خان به دل نگیر، زندگی زیباست، زشتی اش ماند برای ما، زیبایی و آزادی اش ماند برای تو....
****
ما یک گناه بزرگ هستیم که سعی در تبرئه شدن داریم. روزنامه ها را که ورق می زنیم، این حس قوی تر می شود. کورها چقدر خوش بین هستند؛ ما این جماعت کوریم. ورق به روق، روزنامه به روزنامه، همه نوشته اند از مرگ اسطوره که حالا پشت مرزهای آبی پنهان نیست. یکی می نویسد «افسوس که امروز حتی نمی توانم بنویسم همه آنچه را که به خاطرش دوستش داشتم» یکی دیگر...ما یک گناهیم که می خواهیم تبرئه شویم، دریغ از اینکه همان داسیم که طعم خوشه ها را چشیده ایم. ناصر خان، دوشنبه صبح تو، می بایست برای ما شب باشد. تو را کشتیم، امروز دفنت می کنیم و فردا می شوی «همان قاب خاک خورده روی تاقچه.» همان قابی که دزدکی ما را از درونش نگاه می کنی... تو رفتی، پیش از تو هم یکی مثل تختی رفته بود. از تحتی چه ماند ناصر خان، یک مشت نوشته از ما و امثال ما و یک مشت چهره مقابل دوربین. تختی یعنی 17 دی ماه، ناصر خان احساس می کنیم به این تقویم بی انصاف و بی مرام، باید 2 خرداد را هم اضافه کنیم.
****
صدای ورق خوردن این صفحه ها، یک روز بعد از مرگ تو و شاید هم دو روز. مرگ تو را کردیم بازیچه این صفحه ها. حالا تو رفته ای و مانده ایم با یک دنیا دروغ. راست می میرد، همیشه. مراسم تشیع جنازه تو را هم کرده ایم بازیچه اهدافمان. صبح می گوییم شیرودی، ظهر می گوییم آزادی و شب...خدا می داند کجا را علم می کنیم. گمان کنیم صبح تشیع جنازه، پیکرت را بگذاریم پشت آمبولانس، قبل از اینکه همه برسند تو را ببریم و یک گوشه خاکت کنیم. اسطوره به دل نگیری، ما بی گناهیم. این رسم زندگی ماست...شکایت مان را پیش خدا ببر، به آفتاب هم اگر رسیدی از طلوع ما نسل زنده کش بگو...
****

طرح ناصر حجازی
ناصر خان، هنوز جای پایت اینجا خشک نشده، هنوز دور آخر را نزده ای دسته جمعی می رویم کنار این تابوت عکس یادگاری می گیریم. سال ها سال بعد، دوم خرداد می رویم کنار قبر تو در قاب دوربین ها جا شویم. اصلا خم به ابرو نمی آوریم، انگار نه انگار ما همان جماعتی بودیم که وقتی از بدبختی مردم گفتی، از سختی این زندگی تو را ممنوع التصویر کردیم اما همین ما، دوشنبه شب، ساعاتی بعد از رفتن تو، روی تصویر دیدارمان با تو یک آهنگ غمگین میکس کردیم تا بگوییم، ما هم. ناصرخان، تقصیر ما نیست، تقصیر این خیمه شب بازی زجر آور است. ما عروسکیم، خود را برای این میزها و صندلی ها فروخته ایم. عروسک گردان کسی دیگری است، یکی که تو خودت را به او نفروختی. ما فروخته ایم....
*****
نمی دانیم؛ شاید یکشنبه بود، شاید هم دوشنبه. «چه فرقی می کند، دریای بزرگ دور یا گودال کوچک...زلال که باشی آسمان در توست.»